وقتی با تو حرف می زنم
کلمات در دهانم دو دل می شوند
حالا بگو با این همه دل در دهانم
چگونه حرف دلم را نزنم؟
**********
دوباره رگ زده ام تا پر از هوا بشوم
بریزم از بدنم بر زمین رها بشوم
دوباره آمده ام با تمام خون خودم
بدون دغدغه مغلوب ماجرا بشوم
چه ساده بر کف حمام جاری ام تا چاه
مرا فرو بکشاند که بی صدا بشوم
نمی گذارم از این خلسه خارجم بکنند
که باید از من انسانی ام جدا بشوم
نمی گذارم از اين رد رو به نابودي
بساط گردش خونم کنند تا...بشوم
نشد که دیده شوم در جهانتان...به درک
به من نیامده همسایه ی شما بشوم
صدای همهمه ی مبهمی است در گوشم
صدای ولوله ی مادرم..."فدا بشوم"
به زور آمده اند از دریچه تا ببرند
مرا دوباره به جایی که مبتلا بشوم
ضمن تشکر از ارمغان زمان فشمی که گزارش شکرخند رو با شرح جزئیاتش می نویسه، بخصوص که این بار فقط یک روز پس از شکرخند، گزارش رو وبلاگش بود(سرعت در حد مرگ!!). این بار می خوام به مهدی اخوان ثالث سر بزنم. شاعری که مطمئنم اکثرتون(مثل خودم!) فکر نمی کردید که با اون شعرای سنگین و فاخر و اینجوریا...! شعر طنز هم داشته باشه. امیدوارم لذت ببرید. شاد زی![]()
پدربـزرگ شدم، دختـرم پـسر زاییــد
"خجسته بادا" گفتم ــ که این بباید گفت ــ
زنم ــ کـه او هـم مـادربزرگ شد ــ نـوه را
به بر گرفت و ببوسید و شاد گشت و شکفت
فرا رسید چو شب، گفتم ای خدا چه کنم...؟
زنـم « چه گفتی؟» پرسید و پاسخی نشنفت...!
"پدربزرگ" شدن خود به خود ندارد عیب
چگونه در بر "مادربزرگ" باید خفـت؟!