مژده به دوستانی که شکرخند این ماه رو از دست دادن: ۱- ارمغان زمان فشمی که تازگی ها کلی به قالب وبلاگش هم رسیده یه گزارش خوندنی از این مراسم نوشته. به هر حال وصف العیش نصف العیش!
بجنبید که غفلت موجب پشیمانی ست!( این اصلاْ یک رپورتاژ آگهی نبود
) ۲- اینجانب که صدا و سیمای این مراسم رو بصورت اختصاصی و انحصاری در اختیار دارم!
در تلاشم که گلچینی از شعرهای قرائت شده را در پست های آتی قرار بدهم.
و اما امروز دو کار قشنگ از یکی از کشفیات جدیدم یعنی دوست گرامی آقای محمدعلی جوشایی رو انتخاب کردم که مطمئناْ لذت خواهید برد. ضمناْ دیروز مرز ۱۰هزار بازدید رو پشت سر گذاشتیم
شاد زی![]()
به رغم آتش آن چشمهای جذابه
ز عشق همنفسی خواستم نه همخوابه
عجب زمانه ظاهر پسند نامردی است
كشيده مردم رو راست را به ثلابه
سياوشانه ز آتش گذشته ام ، اما
دو قطره اشك نيامد به چشم سودابه
صدا زدم مگر اسباب پاك بودن چيست؟
ز حجره سر بدر آورد شيخ،
ـ آفتابه.
*************************
و باز...
...لبهای من به خنــده نشســت
روي تـنـهـايـیام پرنـــده نشســت
بـاز طــوفــان گــــرفــت ابـراهـيـــم
بـت مـن جـان گـــرفــت ابـراهـيــم
بـت مـن رنـگ و بــو نمـیخـــواهـد
شبنـماست او، وضو نمــیخواهـد
برگ و بار جهان ز ريشــهی اوست
خونپيغمبرانبه شيشــهی اوست
هـر طرف نقـش آن پــری رو هست
رو به هر سو كه ميكنم او هست
بـت مــن را تـبـــر نمـــیشـكـنــــد
تـو بـتـت از گِـل اسـت ابــراهـيـــم
كار من مشكــل اسـت ابــراهـيــم
تو بهارت به ايــن قشنگی نيســت
بت من چون بت تو سنگـی نيست
گُـل بـه گـيـسـو نمیزنـد بـت تــــو
چـشــم و ابــرو نـمیزنـد بـت تــــو
امـتـحــان كـن جـمـــال او ديـــــدن
تـا تـو بـاشـی و بـتپـرسـتـيـــــدن
خـيــمــهی ســروری مـزن اينجـا
لاف پــيـغــمــبـــری مــزن ايـنـجا
آب خــواهــدشـــد آهـــن تبــــرت
خون میافتد به عشوه در جگرت
غنچـه را بنـده مـیكنـد بت مـــن
مثل گُل خنده میكنــد بت مـــن
آبـــی چـشــــم آسـمــــانـــی او
بـاغ لـبهـــای زعـفــــــرانـــی او...
این بخشی از یک سپید ــ مثنوی بلند بود، اگر باب طبع بود و به دلتون نشست، توی کامنتها اعلام کنید تا شعر رو بصورت کامل بنویسم.