فقـط چـهار قدم مانده بود تا اتوبــوس
منصرف شدم از مرگ ـ مرگ با اتوبوس ـ
اگر چه فرق نمی کرد این سفر با چیست
طنــاب دار، بلندی، قـطار یا اتوبــوس...؟
دلم گرفـت برای نــگاه رانـنــده
که داد می زد و می گفت: "هی! نیا!.. اتوبوس...
مگر گناه من و دستهای سردم چیست؟
میان این همه ماشین چرا، چرا اتوبوس؟"
ولی همین که به خود آمدم که برگردم
درید رشــته تنـهایی مرا اتوبــوس
و چند قطره خون روی شیشه ها رقصید
در ازدحام خیابان...
جسد...
صدا...
اتوبوس...