دو شعر زیبا از دوست شاعر و طنزپردازم آقای
جواد نوری که اخیراْ وبلاگشون رو هم راه اندازی کردند. خوندن شعرهای ایشون خالی از لطف نخواهد بود. مطمئناْ این حرف رو دوستان شکرخندی تایید می کنند. شاد زی
ای سرو بلند قامت دوست وه وه که شمایلت چه نیکوست
شادابی و خوب و خنده بر لب در داخل کت چو غنچه در پوست !
لبهای تو بر رخ تو غــنچه چشمان تو چشمای آهوست
من در عجــبم ترا چه نامم وقتی که ترا دو سانت ابروست !
از عدل شما وطن بهشت است اما چه بهشت ، باغ مینوست
هر هفته سفر کنی به یکجا گوینـد شبیه مارکـوپــولــوسـت!
قربان مرام مهرورزی ت با این سفر درون مرزی ت!
ای ملت خوب ملک ایران آباد شد این وطن دلیران
شد موسوم عیش و شادمانی معدوم شد از میان گرانی
هر فتـنه ز ملک دفـــع گردید بیکاری فــــقر رفـع گردیـد
بدبختی و ظلم و کینه و زور شد از وطن شما بسی دور
یعنی ز فروش گاز یا نفت بدبختی و فقر از میان رفت
در ملک وطن بگرد صد بار پیــــدا نکنی جوان بیـــکار
آنقــدر به ما کـرم نــمودند کز لطف و کرم ورم نمودند !
دیدند که هیچ جا دگر نیست کز رحمت و عدل و مهر خالیست
گشتند از این جهت اذیت گفتند کم است این جمعیت
باید بشـــــــود زیـــاد ملت دولـــت بکنــد زیــاد خــدمت
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 8:12
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
بركهي اشك است
سينهام
و پرندگاني شاد
بازيكنان به صورت من آب ميفشانند.
آه خسرو، پادشاه شكستخوردگان!
تمام لشكريان پارچهييات متواري شدند
سربازاني از نور، سايهها
تو خسرو اشباح بودي.
آهها از هر سوي بامداد بيست و هشتم تيرماه
به خانهي تو رواناند
تو خسرو اشباح بودي
سيرت نديده
تمام ميشوي.
دو بركهي اشك است
سينهام
و پرندگاني كه به صورت من آب ميفشانند
از پاهايت كه سرد ميشوند
خبري ندارند.
شمس لنگرودي

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 9:40
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
باز هم یک غزل بسیار زیبا از محمدعلی پورشیخ علی.
من؟! حرف مفت؟! كي زده ام؟! «زد» چه صيغه ايست؟
من هيچ وقت حرف بدي … «بد» چه صيغه ايست ؟
آدم همين كه پا به دل «جامــعه» گذاشت،
شايد درست و راست نفهمد چه صيغه ايست
يعني به باب ميــل شــما زندگي كنم ؟
آن هم به زور بايد،«بايد» چه صيغه ايست؟
اين زندگي به «قد» خودش ظلم مي كند
آنقدر كه نفهميدم «قد»چه صيغه ايست!
بعد از چقدر عمر من عاشق شدم ــ همين ــ
«هي بچه جان هنوزنبايد!» چه صيغه ايست؟
من را چقدر سكه ي يك پول مي كنــيد؟
ازجيب من «گرفتن درصد» چه صيغه ايست؟
وقتي به هر دري كه زدم، فقر بود با،
نان خدا ـ ريال،«درآمد»چه صيغه ايست؟
حالا كه بعد اين همه سگ دو زدن،به سنگ ــ
برخورده ام، «شروع مجدد» چه صيغه ايست؟
هي وعده،«وعده ي سر خرمن»؛چه خرمني!؟
هي قولهاي شايد،«شايد»چه صيغه ايست؟
آقـــاي جامـــعه ! به چي ام گيــر داده اي؟
«از لحن من خوش ات نمي آيد» چه صيغه ايست؟
من شاعرم، چه طوري خودسانسوري كنم؟
«ايهام پشت شعر نباشد!»چه صيغه ايست؟!
آقــاي جامـــعه! تـو كه بيـــزار شاعــري،
تقدیر «شاعران مقيد» چه صيغه ايست؟
****
اســم مـرا به گـند كشـيديد، من تلا ــ
ــ في …نه، ولش كنيد!«محمد»چه صيغه ايست؟
محكوم «زنده بودنم»،اين «فعل» مرده را
لطفاْ يكي برام بگويد چه صيغه ايست!
+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:45
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
ـــ می مانم
آن گونه که باد...
می خروشم
آن گونه که مرداب...
ـــ می شکنم
شاید شنیده شود
سکوتم
بابلسر ـ بهار ۸۰
+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 14:47
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
می خوام سنت شکنی کنم و این بار با یه شعر از خودم آپ می کنم. البته زیاد جدید نیست و تقریباْ برمیگرده به ۷ سال پیش که دوران تحصیل مقطع کارشناسی رو در بابلسر می گذروندم. امیدوارم خوشتون بیاد. در ضمن یادتون نره که شکرخند این ماه، شنبه ۷ اردیبهشت در محل همیشگی (سیدخندان ـ فرهنگسرای هنر یا همون ارسباران) برگزار میشه. شاد زی
خبر تكميلي: شكرخند اين ماه ديروز برگزار شد. جاي همگي خالي، بسيار پربار بود! چون هميشه گفته اند وصف العيش نصف العيش، لذا پيشنهاد مي كنم گزارش شكرخند رو در وبلاگ ارمغان زمان فشمي بخونيد.
و اما شعر:
آی رهگذر!
تو را به ناداشته هایت سوگند
لحظه ای...
درنگ!
جسد برادر توست
روی شانه های باد...
و سکوت...
یعنی...
تابوت ها خالی اند
تابوت ها خالی اند
تابوت هایی از شاخه های زیتون
آراسته با پرهای کبوتر
مگسک ها پیشانی تو را نشانه رفته اند
مگسک ها...
مگس
سگ ها...
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 11:35
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
سلام. سال نو بر همه ایرانیان فرخنده باد. با عرض پوزش از تاخیر همیشگی. با دو غزل زیبا به استقبال بهار اومدیم. شاد زی
باز يك غزل ، حكايت كسي كه عاشق است
باز ما و كشف خلوت كسي كه عاشق است
در سكوت، چشم دوختن به جاده هاي دور
باز انتظار عادت كسي كه عاشق است
دستهاي التماس ما گشوده پس كجاست
دستهاي با محبت كسي كه عاشق است
باز هم سخن بگو سخن بگو شنيدني ست
از زبان تو حكايت كسي كه عاشق است
من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش!
مثل حسن بي نهايت كسي كه عاشق است
بغضهاي شب ، هميشه سهم نا اميدهاست
خنده هاي صبح ، قسمت كسي كه عاشق است
شاخه ها – خداكند – به دست باد نشكند
عشق يعني استقامت كسي كه عاشق است
اي شما كه دل نمي دهيد و ايستاده ايد،
در خيال كشف خلوت كسي عاشق است
منتظر نايستــيد نوبت شما كه نيست
نوبت من است نوبت كسي كه عاشق است
زیبا طاهریان
*******
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفــا تـــمام صفات بشــر سگی ست!
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایــان ماه آمد و خــلق پدر سگی ست
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
جنــگ و جــنون و زلــزله؛ مــرگ و گرســنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست
آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا و از سر خــط آفــریده شو!
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست...
مریم جعفری آذرمانی
+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 11:50
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
دو غزل از عباس صادقی که در شب شعر شکرخند خونده بود. شاد زی
من خام وعده، وعیدت نمی شوم
شیطان نقشه های پلیدت نمی شوم
ترسم ز موقعی ست که دستی به تو دهم
پاپیـچ من نشــو که مریدت نمی شوم
وقتـی قرار بــوده، برایــت نـمرده ام
خمپاره ام نشو که شهیدت نمی شوم
ای گربه ی سیاه و قشنگ و ملوس من
تسلیم سبز و سرخ و سفیدت نمی شوم
من تشنه ام به خون تو و تو به خون من
آبی بنوش، چون که یزیدت نمی شوم
دنیا به صرف قاعده اش پیش می رود
دیدم خودم، مزاحم دیدت نمی شوم!
*******
این غزل مزه ی کندوست، بیا تا بخوریم
حاصل طبع غزلگوست، بیا تا بخوریم
منطقی پشت همین خوردن و خوابیدن ماست
شوکران دست ارسطـوست، بیا تا بخوریم
مال هر آدمی اندازه ی تعیین شده است
مال ما روی تـرازوسـت، بیا تا بخــوریم
روزه دارم من و افـطارم از آن لعـل لبـت
لب، لواشک شده، آلوست، بیا تا بخوریم
من به بخت خودم ای دوست، لگد خواهم زد
پشت پا خورده ام ای دوست، بیا تا بخوریم
آخر فیلم نمردیم، جوانمرگ شویم
نان ما قوت بازوست، بیا تا بخوریم...
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 13:0
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
دو شعر بسیار زیبا از دوست شاعرم
رضا نیرو
وقتی با تو حرف می زنم
کلمات در دهانم دو دل می شوند
حالا بگو با این همه دل در دهانم
چگونه حرف دلم را نزنم؟
**********
دوباره رگ زده ام تا پر از هوا بشوم
بریزم از بدنم بر زمین رها بشوم
دوباره آمده ام با تمام خون خودم
بدون دغدغه مغلوب ماجرا بشوم
چه ساده بر کف حمام جاری ام تا چاه
مرا فرو بکشاند که بی صدا بشوم
نمی گذارم از این خلسه خارجم بکنند
که باید از من انسانی ام جدا بشوم
نمی گذارم از اين رد رو به نابودي
بساط گردش خونم کنند تا...بشوم
نشد که دیده شوم در جهانتان...به درک
به من نیامده همسایه ی شما بشوم
صدای همهمه ی مبهمی است در گوشم
صدای ولوله ی مادرم..."فدا بشوم"
به زور آمده اند از دریچه تا ببرند
مرا دوباره به جایی که مبتلا بشوم
+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 16:35
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
ضمن تشکر از ارمغان زمان فشمی که گزارش شکرخند رو با شرح جزئیاتش می نویسه، بخصوص که این بار فقط یک روز پس از شکرخند، گزارش رو وبلاگش بود(سرعت در حد مرگ!!). این بار می خوام به مهدی اخوان ثالث سر بزنم. شاعری که مطمئنم اکثرتون(مثل خودم!) فکر نمی کردید که با اون شعرای سنگین و فاخر و اینجوریا...! شعر طنز هم داشته باشه. امیدوارم لذت ببرید. شاد زی
پدربـزرگ شدم، دختـرم پـسر زاییــد
"خجسته بادا" گفتم ــ که این بباید گفت ــ
زنم ــ کـه او هـم مـادربزرگ شد ــ نـوه را
به بر گرفت و ببوسید و شاد گشت و شکفت
فرا رسید چو شب، گفتم ای خدا چه کنم...؟
زنـم « چه گفتی؟» پرسید و پاسخی نشنفت...!
"پدربزرگ" شدن خود به خود ندارد عیب
چگونه در بر "مادربزرگ" باید خفـت؟!
+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 17:55
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
سه شعر از استاد فقید دکتر قیصر امین پور... او که هنوز سبز بود و گرم... و ناگهان چه زود دیر شد...
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد- می افتد
اما
او سبز بود وگرم که
افتاد...
***********
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
***********
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 12:40
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
سلام. ضمن ابراز خرسندی و شعف از برگزاری شکرخند سیزدهم، مطالبی را به عرض میرسانم
۱- اولاً قرار بود این مراسم به مناسبت روز جوان یه کمی ویژه باشه که نبود.البته در بعضی موارد، ویژگی هایی داشت!
۲- مجری گری داریوش کاردان هم بد نبود، ضمناً ویژگی هم داشت!
۳- پذیرایی شهرداری دیگه با دست و دلبازی همراه نیست، ظاهراً رایحه خوش عدالت به مشام اینها هم رسیده!
۴- رضا ساکی اونقدر در رادیو برنامه رو جار زد که سالن فرهنگسرا جای سوزن انداختن هم نبود و البته خود رضا ساکی هم بی نصیب نموند و فقط با پارتی بازی تونست داخل سالن بشه. چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان...؟!
۵- ویژگی مهم این مراسم که در ابتدا هم گفتم، قرائت اشعار مشهور به " پایین تریبونی" بود که بعضاً به خاطرات "پایین ....!" هم کشیده شد!
۶- امیرحسین مدرس از اواسط برنامه، سالن رو ترک کرد و برای اجرای کوله پشتی به جام جم رفت و جای خودشو به داریوش کاردان سپرد.
۷- طرح مواردی مثل ابروی فرزاد حسنی و رابطه سردار رادان و فرزاد حسنی( اصلاً مشکوک نیستا!) و ازدواج و برخی موارد پایین تریبونی! از نتایج حضور داریوش کاردان در جایگاه مجری بود!
۸- شهرام شکیبا مواردی رو مطرح کرد که به نظرم بجا بود.
من فکر می کنم دوستان کمی بیش از حد شکرخند رو با مجالس خصوصی اشتباه گرفته بودند. اظهار مطالب تنها به صرف اینکه مضحک و خنده دار هستند چندان جالب نیست و خندیدن حضار دلیل موجهی برای گفتن حرفهایی که تنها در برخی محافل دوستانه و خصوصی قابل گفتن وشنیدن هستند، نیست. به عنوان مثال خیلی دوست داشتم از خواهرزاده آقای بانی دلیل تعریف خاطره ش رو بپرسم که پیداش نکردم. اتفاقاً از این آقا قبلاً شعرای جالبی شنیده بودم و انتظار داشتم که این بار هم پس از ترک تریبون براش جانانه دست بزنم، ولی افسوس! نمی دونم چرا، اما فکر کنم ایشون کمی جوگیر شد، و یا شاید هم نشده بود! به شدت معتقدم که اولین جلسات شکرخند بسیار زیباتر و دلپذیرتر بود و با حضور اشخاصی مثل ابولفضل زرویی پربارتر و شیرینتر هم بود، اما هر چه پیش میریم این احساس کمرنگتر میشه. شاید انتظارات من زیاد بالاست و تصور درستی از ماهیت این مراسم ندارم. انگار دارم شیرین میزنم! راستی... کسی صورت و ابروهای درهم رفته ی رویا صدر رو دید؟
فعلاً در حد توان شاد زی تا بعد 
+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 19:56
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
Coming Soon....!
Be Joune Khodam. شاد زی
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 17:25
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
مژده به دوستانی که شکرخند این ماه رو از دست دادن: ۱- ارمغان زمان فشمی که تازگی ها کلی به قالب وبلاگش هم رسیده یه گزارش خوندنی از این مراسم نوشته. به هر حال وصف العیش نصف العیش!
بجنبید که غفلت موجب پشیمانی ست!( این اصلاْ یک رپورتاژ آگهی نبود
) ۲- اینجانب که صدا و سیمای این مراسم رو بصورت اختصاصی و انحصاری در اختیار دارم!
در تلاشم که گلچینی از شعرهای قرائت شده را در پست های آتی قرار بدهم.
و اما امروز دو کار قشنگ از یکی از کشفیات جدیدم یعنی دوست گرامی آقای محمدعلی جوشایی رو انتخاب کردم که مطمئناْ لذت خواهید برد. ضمناْ دیروز مرز ۱۰هزار بازدید رو پشت سر گذاشتیم
شاد زی
به رغم آتش آن چشمهای جذابه
ز عشق همنفسی خواستم نه همخوابه
عجب زمانه ظاهر پسند نامردی است
كشيده مردم رو راست را به ثلابه
سياوشانه ز آتش گذشته ام ، اما
دو قطره اشك نيامد به چشم سودابه
صدا زدم مگر اسباب پاك بودن چيست؟
ز حجره سر بدر آورد شيخ،
ـ آفتابه.
*************************
و باز...
...لبهای من به خنــده نشســت
روي تـنـهـايـیام پرنـــده نشســت
بـاز طــوفــان گــــرفــت ابـراهـيـــم
بـت مـن جـان گـــرفــت ابـراهـيــم
بـت مـن رنـگ و بــو نمـیخـــواهـد
شبنـماست او، وضو نمــیخواهـد
برگ و بار جهان ز ريشــهی اوست
خونپيغمبرانبه شيشــهی اوست
هـر طرف نقـش آن پــری رو هست
رو به هر سو كه ميكنم او هست
مـیزنـم هـرچـه...
در نمیشكنــد
بـت مــن را تـبـــر نمـــیشـكـنــــد
تـو بـتـت از گِـل اسـت ابــراهـيـــم
كار من مشكــل اسـت ابــراهـيــم
تو بهارت به ايــن قشنگی نيســت
بت من چون بت تو سنگـی نيست
گُـل بـه گـيـسـو نمیزنـد بـت تــــو
چـشــم و ابــرو نـمیزنـد بـت تــــو
امـتـحــان كـن جـمـــال او ديـــــدن
تـا تـو بـاشـی و بـتپـرسـتـيـــــدن
خـيــمــهی ســروری مـزن اينجـا
لاف پــيـغــمــبـــری مــزن ايـنـجا
آب خــواهــدشـــد آهـــن تبــــرت
خون میافتد به عشوه در جگرت
غنچـه را بنـده مـیكنـد بت مـــن
مثل گُل خنده میكنــد بت مـــن
آبـــی چـشــــم آسـمــــانـــی او
بـاغ لـبهـــای زعـفــــــرانـــی او...
این بخشی از یک سپید ــ مثنوی بلند بود، اگر باب طبع بود و به دلتون نشست، توی کامنتها اعلام کنید تا شعر رو بصورت کامل بنویسم.
+ نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 12:28
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
سلام. یه غزل قشنگ برای استقبال از تابستون داغ امسال (گر چه چندان دل خوشی هم ازش ندارم!). شاعر گرامی شعر هم آقای حسین تقلیلی ست. با تشکر از دوستانی که یادآوری کردند. شاد زی
من اسب هایم شکسته او فیل هایش پرنده است
چیزی برایم نمانده این مهره ها محض خنده است
این چشم ها غیرعادی است او صاحب ده پیاده است
او با همین مردمک ها شاه مرا پوست کنده است!
ای کاش پر می زد این اسب اما نه فرقی ندارد
وقتی که اوجی نباشد سیمرغ هم یک پرنده است
وقتی تو باید ببازی وقتی تو باید بمیری
وقتی که آنسوی صفحه عشق تو شرکت کننده است
دیگر چه سودی بتازی با مهره ها یا ببازی
یا اینکه بیرون بمانی از هر نظر او برنده است
همواره او رو سفید است همواره تو روسیاهی
حالم به هم خورده دیگر شطرنج خیلی چرند است...!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 18:43
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|
با سلام و پوزش دوباره از تأخیر. باز هم یه غزل زیبا و متفاوت از یاسر اکبری.
فقـط چـهار قدم مانده بود تا اتوبــوس
منصرف شدم از مرگ ـ مرگ با اتوبوس ـ
اگر چه فرق نمی کرد این سفر با چیست
طنــاب دار، بلندی، قـطار یا اتوبــوس...؟
دلم گرفـت برای نــگاه رانـنــده
که داد می زد و می گفت: "هی! نیا!.. اتوبوس...
مگر گناه من و دستهای سردم چیست؟
میان این همه ماشین چرا، چرا اتوبوس؟"
ولی همین که به خود آمدم که برگردم
درید رشــته تنـهایی مرا اتوبــوس
و چند قطره خون روی شیشه ها رقصید
در ازدحام خیابان...
جسد...
صدا...
اتوبوس...
+ نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 13:37
توسط
علي حسيني راد
موضوع:
|